|
|
|
۱۳۸٧/٥/۱۳ دوری و فراغ
دوری و فراغ : ناله ی مرغ سحر از سر دوری است هنوز او نداند که سفر کار خدا نیست هنوز ناله و بانگ زند از سر دوری به فراغ کین گناه من مسکین ز صبوری است هنوز
شب بود و تاریکی محض و سکوت، چشمانم خیره به عقربه های ساعت در انتظار صبح بودم تا دوباره بتوانم تو را ببینم و حرفــــهای دلم را به تو بگویم اما افسوس که صبح تو را نیافتم . حرفا تـــوی دلـــــــم سنگینی کرده بود وطاقت سنگینیش را نداشتم . بلاخره سنگی پیدا کردم و شروع کردم به درد دل کردن هنــــــوز حرفهایم به نصفه نرسیده بود که سنگ خرد شد ، تکه هایش روی زمین ریخت . خواســـتم حرفهایم را به کوه بگویم ولی کوه هــــم طاقت شنیـــدن حرفهایم رانداشت حرفهایم را به آخر نرســـانده از هم فرو ریخـت و با خاک یکسان شد این بار خواستم حرفهــایم را به دریا بگویم گریـه کــردم تا شاید خاک اشکهایـــم را به دریا رساندولی اشکهایم به دریا نرســیده خشکید . خواستم زمین مرا در آغوش کشد و زیر خا کش کند امـاانگـــار زمین هم بامـــــن قهر کرده بود و بر من نگاهی نمی کرد بلاخــره همانند مجنون سر به بیابان و صحرا زدم و خود را در آتش ســـــــوزان صــحرا گم کردم و به دنبال تو بودم تا شاید تو را پیدا کنــــــم ومثل همیشه حرفهای دلم را برایــــــت بگویم بلاخره تو را یافتم امــــا تنهانبودی تو مرا فراموش کرده بودی و دلت از سنگ و کوه هم سختـــرشده بود. حرفهایم را به سنگ گفتم خرد شد ، به کوه گفتم با خـــــاک یکسـان من همان مجنون دیوانه بودم وهستم که بخاطر تو همه کار کردم ولـی تو آن لیلی عاشق نبودی و نیستی در انتظار من ننشستی و مــرا فراموش کردی دل تو برایم از سنگ هم سختر شده بود ولی بـــرای دیگری خیلی نرم.
نشسته بودم
در گوشه ای از اتاق
و به آرزوهای دیگران گوش
میدادم که ناگهان صدای مبهمی
از دور گوشم را نوازش داد و برایم گفت
تو چرا آرزوهایت رانمی گویی مگر تو آرزویی نداری
به او گفتم چرا من هم آرزو دارم . آرزو دارم که همراه عشقم
دست در دست هم کنار دریا و روی شنهای لرزان
قدم برداریم واز خاطرات شیرین عاشقیمان
بگوییم کنار دریا بنشینیم و به
موجهای خروشانش
که ما را به یاد بی تابی دلمان
می اندازد نگاه کنیم وبه دریا بگوییم ما
هم به آرزو یمان رسیدیم. من هم آرزو دارم
تا با محبوبم کنار هم و باهم ، و برای هم زندگی کنیم
من هم آرزو دارم که کنارش بنشینم و به چشمانش خیره
شوم وسفری درون چشمانش بکنم من هم میخواهم در بهار
زیر درختان پر از شکوفه برای هم ناز کنیم من
هم میخواهم تا در پاییزهمرا ه
او روی برگهای
خشک درختان قدم برداریم .
آری من هم می خواهم تادر زیر
باران کنارش قدم بردارم من هم دلم خیلی
چیزها میخواهداما باید به دلم بگویم خود را به دست
سرنوشت بسپارد و آرزوهایش را به کسی نگوید.
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|