۱۳۸٤/٢/٢۱

 

تازه بدوران رسيده:

سلام دوستان محترم. حالتان چطوره؟ اينبار ميخوام يک خاطره برايتان تعريف کنم. خاطره ای که تا مدتها فکرم را مشغول کرده بود. بجای حاشيه پردازی برم سر اصل مطلب:
چند وقت پيش در خيابان منتظر تاکسی بودم که به جايی بروم. از شانس بد من انروز يا تاکسيها پر بود يا مسيرشان نميخورد . مرتب به ساعت نگاه ميکردم که دير شده و خدا خدا ميکردم سر وقت برسم.در همين موقع يک ماشين ماکسيما کنارم توقف کرد.راننده ماکسيما شيشه برقی ماشين را پايين اورد و سرش را جلو اورد و گفت سلام شهباز جان. سرم را پايين اوردم تا ببينم ايشان کيه که منو ميشناسه.اول نشناختمش . مردی بود که با لباس گرانقيمت ولی نافرم من را صدا کرده بود و ميشناخت. من را که در بهت ديد درب را باز کرد و گفت شهباز بيا سوار شو و من با حيرت که ايشان چه کسی است سوار شدم.
سلام کردم و منتظر شدم ايشان خودش را معرفی کند . او هم فهميد من نشناختمش کار را يکسره کرد و خودش را معرفی کرد. ... جمشيد از دوستان قديم من بود که در يک دبيرستان با هم مشغول تحصيل بوديم و هم منزلمان در يک محل بود. خانواده جمشيد وضعيت مالی بسيار بدی داشتند و پدر او کنار خيابان بساط فروش بود. ولی الان ماشالا جمشيد سوار چه ماشينی است و........ تا مسيری جمشيد من را رسانيد و تلفن همديگر را گرفتيم و ازش خداحافظی کردم. برايم جای سوال بود و جالب بود که چگونه وضعيت جمشيد از اين رو به ان رو شده.
همان شب جمشيد به من تماس گرفت و پس از مقداری سلام و احوال پرسی ادرس منزلش را داد و گفت برای فردا شب شام منتظرت هستم. .......... فرداشبش من پس از اينکه دسته گلی گرفتم به يکی از خيابانهای اعيان نشين رفتم. ماشالا يعنی اينقدر وضعيت مالی جمشيد خوب شده؟؟؟/ الهی شکر. به درب منزلش که رسيدم سرم سوت کشيد. اينکه به کاخهای افسانه ای بيشتر شبيه است تا منزل. بهر حال زنگ زدم و وارد شدم.. جمشيد به استقبالم امد و راهنماييم کرد. همانکه وارد شدم خانمی مسن و پير در حاليکه بر ويلچر نشسته بود بطرفم امد و من با تواضع سلام کردم و فکر کردم مادر جمشيد است که اينجور نحيف شده. و امدم بگويم مادر چرا اينجور شديد جمشيد پيش دستی کرد و گفت جمشيد جان ايشان همسر من هستند!!!!!!!!!!به سختی بهت و تعجب خودم را خوردم که قيافه ام نشان ندهد. اخه اين خانم حدود شصت و پنج سال دارند .و جمشيد چگونه با اين قيافه جذاب و سنی حدود سی و پنج سال با خانمی ازدواج کرده که حدود دوبرابر خودش سن دارد و بيمار هم هست؟؟؟؟
برای اينکه متوجه تعجب من نشوند خوش و بشی با همسر جمشيد کردم و با راهنمايی جمشيد بروی مبل نشستم. چقدر خانه زيبا و شيک بود و تمامی لوازم منزل گران قيمت بود . در ان واحد چهار خدمتکار زن و مرد وسايل پذيرايی را اماده کردند . جمشيد به خانمش گفت خانم شهباز از دوستان قديمی من است و شروع کرد به خاطرات گذشته را برای من و خانمش تعريف کردن. زمانيکه جمشيد داشت خاطرات را بازگو ميکرد من به خانم او نگاه کردم و بيشتر متعجب بودم که جمشيد چگونه حاضر شده با ايشان ازدواج کند. پس از ساعاتی و پس از صرف شام من و جمشيد به حياط خانه که بی شباهت به يک پارک شيک و مجلل نداشت رفتيم تا قدمی بزنيم.
به جمشيد گفتم ميتونم ازت يک سوال بکنم؟ او گفت بپرس. گفتم جمشيد تو چگونه با اين خانم ازدواج کردی؟ ايا عاشقش شدی/؟ خنديد و گفت همانطور که خودت ميدانی من با فقر و نداری بزرگ شدم. هميشه ارزوها و روياهای بيشماری داشتم زمانی هم که پدرم فوت کرد وضعيت من بدتر شد مسئوليت خانواده هم گردن من افتاد. با قرض و رو زدن به خيليها و فروختن بعضی از لوازم منزل يک پيکان خريدم که باهاش کار کنم. از صبح تا شب کار کردم و جان کندم . سر ماه که ميشد قسط ماشين را که ميدادم و اجاره خانه را که ميدادم فقط به اندازه ای بود که از گشنگی من و خانواده ام نميريم. يک روز ظهر که داشتم مسافرکشی ميکردم يک دفعه خانم مسنی جلوی ماشين سبز شد و تا امدم ترمز کنم بشدت به او برخورد کردم. او را که مجروح شده بود به بيمارستان رساندم . مسئولين بيمارستان به پليس خبر دادند و پليس هم امد از من بازجويی کرد. پزشکان گفتند ايشان بايد سريع عمل بشود و گرنه ميميرد. باری سرت را درد نيارم ماشينم را فروختم و از جيب ان خانم دفترچه کوچک تلفن پيدا کردند که به خانواده اش خبر دهند. او سه تا فرزند داشت که هر سه در خارج از کشور هستند. و شوهرش هم چند سال پيش فوت کرده بود. به خانه اش تماس گرفتند که خدمتکارها بودند و مباشرش به بيمارستان امد. بهر حال با پيگيريهای من و تلاش پزشکان از مرگ نجات پيدا کرد ولی افليج شد. وقتی حالش بهتر شد و فهميد که من ماشينم را که نان اور خانواده ام بود برای نجات او فروختم و مرتب بيمارستان هستم فورا رضايت داد که پليس کاری به کارم نداشته باشند. سه هفته ديگر که بيمارستان بود با هم خيلی صبحت کرديم و از زندگی همديگر مطلع شديم. بهم گفت که با وجود ثروت زيادی که دارد و صاحب چند کارخانه و شرکت است تنها است و بچه هاش در امريکا هستند و ايران نميان و خودش هر از چند وقتی پيش انان ميرود....... و روز قبل از اينکه از بيمارستان مرخص شود رفتم پيشش ديدم مباشرش هم هست او مباشرش را مرخص کرد و بهم گفت: جمشيد اين را بگير. ديدم سوئيچ يک ماشين است. تعجب کردم و گفتم اين چيه؟ گفت سوئيچ ماشين خودم است . برای تو است. فردا از بيمارستان مرخص شدم سندش را هم به نامت ميکنم من هنوز در تعجب بودم بهم گفت تو وضع زندگيت خيلی بده منهم تنها هستم با ثروتی زياد و همدم ندارم ايا حاضری با من ازدواج کنی................................................................................................................................والان با هم زن و شوهريم.   همه ارزوهام براورده شده و دارم همانند شاهان زندگی ميکنم. بهش گفتم جمشيد پس عشق چی؟
دوستان شما چه فکر ميکنيد ايا کارش درست بوده يا خير. برام بنويسيد
شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان