۱۳۸٧/٥/٢٩

زمزمه هایی در سکوت

زمزمه هایی در سکوت :

 من می خواستم تو به من عادت نکنی، من به تو عادت کردم
       
می خواستم تو عاشقم نباشی، من عاشقت شدم
      
      می خواستم برات مثل بقیه باشم، تو برام از همه مهم تر شدی
      
      می خواستم هیچ وقت سکوت نکنی، من سکوت کردم
      
      می خواستم هیچ وقت آزارم ندی، خودم تا حد توان آزارت دادم
      
      می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم،اما خودم سر عهد نبسته موندم
      
     
می خواستم تا همیشه بهم خوبی کنی،من به تو بدی کردم
      
      می خواستم بری دنبال زندگیت، اما تو همه ی زندگیــــم شدی

زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت

رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد
کز هر چه در خیال من آید نکوتری

مه بر زمین نرفت و پری پرده بر نداشت
تا ظن برم که روی تو ماه است یا پری

تو خود فرشته‌ای نه ازین گِل سرشته‌ای
گر خلق از آب و خاک ، تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری

با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی‌دوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که بر خوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندان که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟

سعدی به وصل دوست چو دشتت نمی‌رسد
باری به یاد دوست زمانی به سر بری

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان