۱۳۸٧/٦/۱۸

معما ی عشق

معمای عشق :

تن تو آهنگی است

 

وتن من کلمه ای است

 

که درآن می نشیند

 

تا نغمه ای در وجود آید

 

سروده ی که تداوم را می تپد

 

در نگاهت همه مهربانی هاست :

 

قاصدی که زندگی را خبر می دهد . و

 

در سکوتت همه صداها

 

فریادی که بودن را

 

تجربه می کند.

   **..به یادِ بهترینم...**

                                      (احمد شاملو)

 

عشق فرض راه است همه کس را . دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود . دریغا از عشق چه توان گفت وز عشق چه نشان شاید داد وچه عبارت توان کرد؟ در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند . عشق آتش است هر جا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند . هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خود رای بود . عاشقی بی خودی ورایی است.

 

دریغا همه جهان جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی . ای عزیز پروانه قوت از عشق آتش خورد . بی آتش قرار ندارد در آتش وجود ندارد تا آنگاه که عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند . چون به آتش رسد خود را بر میان زند . خود نداند فرق میان آتش و غیر آتش . چرا که عشق خود آتش است . چون پروانه خود را بر میان زند سوخته شود همه نار شود از خود چه خبر دارد تا با خود بود ودر خود بود.

 

قصد سفر دارم
می خواهم بروم
همراه با خط سفید وسط جاده
 که مرا تا انتهای دور با خود می برد
من میروم تنها
بار خاطراتم سنگین است
می روم و می دانم بهار نزدیک است
خسته ام ، آنقدر که دلم میخواهد برای مدتی بمیرم
اما نه ... من بدون تو می میرم
میخواهم بگویم و دستم بنویسد
مینویسم تا خیالم از دست یادت رها شود
اما باز از میان سطرهایم سر بیرون می آوری
میدانم تا ابد خیالت مرا رها نخواهد کرد

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان