۱۳۸٧/٧/٢۱

مرگ صداقت

مرگ صداقت :

بخت من تاریک وابریست

تو بیفروز چراغی

دل من کویر بی روح

تو منو ببر به باغی

لب من خشکیده از حسرت مِی

بده به من جامی،تو ای ساقی

غم خشکیدن سبزه،منو کشت

من ز فریاد چکاچک

که با هر نعره ای خونی بریزد

شقایق،ز هر بادی

دو صد برگی بریزد

به هر ظهر و به هر شامی

ز باقیمانده ارباب

کودکی آن را بلیسد

زین همه دلواپسی ها،قلب من مملو ز درد است

برگ گلها پیش رویم خشک و زرد است

صحبت از افتادن یک برگ نیست

صحبت از پژمردن یک مرد نیست

کاسه لیسان هم شریفند

صحبت از تاریکی یک شب نیست

صحبت از خشکیدن یک سبز نیست

صحبت از پژمردن عشق

صحبت از نابودی صدق و وفاست.......

صحبت از مرگ......

یار با ما بی وفایی میکند ..


 بی سبب از ما جدایی میکند ..

 

  شمع جانم را بکشت آن بی وفا..


جای دیگر روشنایی میکند ..

 

 میکند با خویش خود بیگانگی..


با غریبان آشنایی میکند..

 

جو فروشست ،آن نگارسنگدل ..


با من ا و ، گندم نمایی میکند..

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان